، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 28 روز سن داره

مسافر بهار

افتادن ناف قندعسل

عزیزکم امروز رفته بودیم خونه ی عمه پری, برای رفتن به دکتر اطفال. چون یه کوچولو زردی داری که با تشخیص خانم دکتر با یه قطره خوراکی رفع می شه.(زردی 6.5) امروز قبل از رفتن به دکتر, مامانی زهرا داشتن آمادت می کردن که یه دفعه دیدیم یه چیزی از تو لباست افتاد که نگاه کردیم دیدیم بند نافته که با دیدنش خیلی خوشحال شدیم، چون تو دیگه راحت می شی. گلکم عاشقانه دوست دارم.  
10 خرداد 1391

عقیقه آقا طاها

پسر گلم، یه رسم اسلامی هست که وقتی بچه به دنیا میاد براش قربونی می کنن که اصطلاحا عقیقه نامیده میشه. وقتی قربونی رو عقیقه می کنن یه دعاهای مخصوصی داره که باید خونده بشه. همینطور پدر و مادر نمی تونن از گوشت قربونی بخورن و کلی تشریفات دیگه. امروز بابایی رفت و برا طاها خان از کن یه قربونی خرید. نصف گوشت قربونی رو به خانه سالمندان دادیم و نصف دیگه رو بین دروهمسایه تقسیم کردیم. امیدوارم این قربونی مورد قبول خدا واقع بشه و پسر گلم سالم و صالح بزرگ شه.  پسر گلم خیلی دوست دارم   ...
9 خرداد 1391

جشن نام گذاری

عزیز مادر، جشن نام گذاری یکی از سنت های قدیمی ما ایرانیاست که شب هفتمی که بچه به دنیا میاد, همه فامیل دور هم جمع میشن و بزرگ خانواده بعد از خوندن اذان و اقامه تو گوش نوزاد، رسماً اسم نوزاد رو اعلام می کنن که باباگی اسم تو رو که قبلا انتخاب کرده بودیم " سید محمد طاها " گذاشتن. اولش قرار بود اسمت رو طاها بزاریم ولی چون شب میلاد امام محمد باقر(ع) به دنیا اومدی, تصمیم گرفتیم که اسمت رو محمد طاها بزاریم. امیدوارم از اسمت خوشت بیاد و حضرت محمد(ص) در همه حال پشتیبانت باشه. 
8 خرداد 1391

تشکر از شما دوستان

دوستای عزیزم از این که برای ما کامنت گذاشتین و تولد پسرمون رو تبریک گفتین, سپاس گذاریم . راضیه جان از این که پل ارتباطی ما همین وبلاگه, خیلی دوست دارم بدونم جواب ارشدت چی شد؟ سولماز عزیز از اینکه به همین زودی دختر خوشگلت رو می خوای بگیری تو بغلت خیلی خوشحالم, چون  این بهترین لحظه ایه که یه مادر می تونه تجربه کنه, برای تو و کوچولوت آرزوی سلامتی می کنم. و سپاس و تشکر از همه ی دوستان و فامیل که برای تبریک تولد پسرمون باهامون تماس گرفتن و ما رو خوشحال کردن. ...
8 خرداد 1391

گواهی تولد طاها

پسر خوشگلم، دیروز بابا یه چیز مهم رو فراموش کرده بود و اون گواهی تولد گل پسرم بود.   خلاصه امروز صبح، دوباره مجبور شدم تا بیمارستان برم و گواهی تولد طاها جونو بگیرم. انشاالله روز شنبه میرم و شناسنامت رو میگیرم.  ...
4 خرداد 1391

اولین حموم آقا طاها

پسر عزیزم امروز شما به همراه مامانی زهرا رفتی حموم. کل حموم رفتنت 2 دقیقه بیشتر طول نکشید اما اینقدر خسته شدی که الان که ساعت حدود 12 شبه هنوز نمی تونی از خواب بیدار شی.  ماشاالله تو حموم و بعد از اون که داشتیم خشکت می کردیم اصلا گریه نکردی. خیلی پسر خوبی هستی عزیزم. خیلی دوست دارم.  ...
4 خرداد 1391

ترخیص از بیمارستان

پسر گلم امروز شما به همراه مامان از بیمارستان ترخیص شدین و خدا رو شکر حال هر دوتاتون خیلی خوب بود. من امروز ساعت 11 اومدم بیمارستان که شما رو ترخیص کنم اما از اونجا که پزشک اطفال شما رو معاینه نکرده بود تا ساعت 3 بعد از ظهر تو بیمارستان بودیم. شکر خدا آقای دکتر گفتن که از هر لحاظ سالمی و می تونی بیمارستان رو ترک کنی. بعد از انجام تشریفات بیمارستانی، به اتفاق مامان و مامانی زهرا برگشتیم خونه. جای همگی خالی، مامانی نسرین یه نهار خوشمزه درست کرده بود. عصر عمه ندا و فاطمه و باباگی که به خاطر امتحان پایان ترم فاطمه رفته بودن کرج برگشتن. بعد از اونا خاله پری اینا هم اومدن. عمو ابوالفضل هم آخر شب خودشو رسوند و  جمعمون جمع شد. خلاصه اولین روز ح...
3 خرداد 1391

روز تولد گل پسرم

پسر گلم امروز بالاخره انتظار نه ماهه من و مامان تموم شد و تونستیم تو رو تو آغوش بگیریم. خیلی پسر ماهی هستی ماشاا..   امروز صبح حدود ساعت 10، من و مامان و مامانی زهرا رفتیم دنبال خاله پری و مبینا و باتفاق هم رفتیم بیمارستان. مامان حدود ساعت 11 بستری شد و من کارای پذیرشش رو انجام دادم. قرار بود مامانو ساعت 1 ببرن اتاق عمل اما متاسفانه یه خانم دیگه زایمان اورژانسی داشت که باعث شد تو 1 ساعت دیرتر به دنیا بیای. حدود ساعت 2:15 مامان رفت اتاق عمل و بالاخره حدود ساعت 3 چشم ما به جمال آقا طاها روشن شد. 10 دقیقه بعد از اومدن تو به بخش، باباگی و مامانی نسرین و عمو ابوالفضل و عمه ندا و فاطمه هم ...
2 خرداد 1391

شب تولد گل پسرم

امروز صبح من و مامانی زهرا رفتیم دکتر تا خانم دکتر دوباره وضعیت من و گل پسرم  رو چک کنن که بعد یه سونو  متوجه شدیم که مایع آمونوتیک آقا طاها کمتر از هفته ی پیش شده, که خانم دکتر پیشنهاد دادن که اگه ما آمادگیشو داریم فردا گل پسرمون به صورت سزارین به دنیا بیاد, برای ما هم که سلامتی کوچولومون از همه چی مهم تره, قرار شد فردا صبح من تو بیمارستان فرمانیه بستری شم تا قندعسلمون ساعت 1 ظهر 91/3/2  پا به دنیای زیبای ما بگذاره و این زیبایی رو برای ما صد چندان بکنه انشاالله.   خوشگل مامان از این که فردا تو رو تو بغلم میگیرم و میبوسمت خیلی خوشحالم و فکر نمی کنم امشب از شدت خوشحالی بتونم بخوابم به امید روزی که همه ی مامان ها...
1 خرداد 1391

دلتنگی

9ماه بارداری من مثل برق و باد گذشت  و شکر خدا تا الان هیچ مشکلی نداشتم, کوچولوی من پسر خوبی بود و اصلا مامانش رو اذیت نکرد ( الهی قربونش برم ) امیدوارم بعد دنیا اومدنش هم همین طور باشه. اما این روزهای آخر خیلی دیر می گذره و من رو دلتنگ پسرم کرده و البته برای دیدنش مشتاق تر    من و بابایی کاملا آماده ایم تا تو کوچولوی خوشگلمون رو تو آغوش بگیریم و  پا به پای هم برای رشد و پرورشت همه تلاشمون رو بکنیم انشاالله.  خیلی دوست داریم   ...
30 ارديبهشت 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مسافر بهار می باشد